تا کی جفا کشم ز تو ای بی وفا برو
بگذاشتم به مدّعیان مدّعا برو
دشمن نکرد آنچه تو کردی به دوستی
بیگانه ام دگر، برو ای آشنا برو
امید صلح نیست دگر نیست نیست نیست
منشین، برو ای بی وفا برو
هر يار اهل نيرنگ، هر دوست اهل حيله
با پشت خورده خنجر، موندم تو اين قبيله
راتو برو مسافر، برگشتنت عذابه
من تشنه لب تکيدم، آب اين طرف گِلابه
از دورها چه زيباست، امواج آبی عشق
اما دريغ و افسوس، چون می رسی سرابه
هر يار اهل نيرنگ، هر دوست اهل حيله
با پشت خورده خنجر، موندم تو اين قبيله
نشنيده ام من از تو، يک حرف از صداقت
افسانه های دل را، بردم به سوی ظلمت
زهر است در دل جام، ريزی چو باده در كام
گويند نوش و در دل، صدها هزار دشنام
راتو برو مسافر، برگشتنت عذابه
من تشنه لب تکيدم، آب اين طرف گل آبه
از دورها چه زيباست، امواج آبی عشق
اما دريغ و افسوس، چون می رسی سرابه
هر يار اهل نيرنگ، هر دوست اهل حيله
با پشت خورده خنجر، موندم تو اين قبيله
جاده دروغ نمي گه، فريادی از رهاييست
براي پا خسته، پيغام آشناييست
کنار خطّ جاده، هر سايبون يه طاقه
يه سرپناه امنه، تصويری از اطاقه
دل و دین و عقل و هوشم همه را به آب دادی
ز کدام باده ساقی به من خراب دادی
دل عالمی ز جا شد چو نقاب برگشودی
دو جهان به هم بر آمد چو به زلف تاب دادی
همه کس نصیب دارد ز نشاط و شادی
امّا، به من غریب مسکین غم بی حساب دادی
روم به جای دگر، دل دهم به یار دگر
هوای یار دگر دارم و دیار دگر
به دیگری دهم این دل که خار کردة توست
چراکه عاشق نو دارد اعتبار دگر
خبر دهید به صیّاد ما که ما رفتیم
به فکر صید دگر باشد و شکار دگر
جانا به غریبستان تا چند ز چه می مانی
باز آی از آن غربت تا چند پریشانی
صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم
یا نامه نمی خوانی، یا راه نمی دانی
باز آ که در آن محبس قدر تو نداند کس
با سنگدلان منشین تو گوهر این خانه
اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابم
اگر جایی شود پیدا تو را تنها نمی یابم
اگر جایی کنم پیدا و تنها تو را یابم
ز شادی دست و پا گم می کنم، خود را نمی یابم
از شعلة عشق هرکه افروخته نیست
با او سر سوزنی دلم دوخته نیست
گر سوخته دل نِای ز ما دور
که ما آتش به دلی زنیم که او سوخته نیست
راتو برو مسافر، برگشتنت عذابه
من تشنه لب تکيدم، آب اين طرف گِلابه
از دورها چه زيباست، امواج آبی عشق
اما دريغ و افسوس، چون می رسی سرابه
هر يار اهل نيرنگ، هر دوست اهل حيله
با پشت خورده خنجر، موندم تو اين قبيله
نشنيده ام من از تو، يک حرف از صداقت
افسانه های دل را، بردم به سوی ظلمت
زهر است در دل جام، ريزی چو باده در كام
گويند نوش و در دل، صدها هزار دشنام
راتو برو مسافر، برگشتنت عذابه
من تشنه لب تکيدم، آب اين طرف گل آبه
از دورها چه زيباست، امواج آبی عشق
اما دريغ و افسوس، چون می رسی سرابه
هر يار اهل نيرنگ، هر دوست اهل حيله
با پشت خورده خنجر، موندم تو اين قبيله
جاده دروغ نمي گه، فريادی از رهاييست
براي پا خسته، پيغام آشناييست
کنار خطّ جاده، هر سايبون يه طاقه
يه سرپناه امنه، تصويری از اطاقه
بگذاشتم به مدّعیان مدّعا برو
دشمن نکرد آنچه تو کردی به دوستی
بیگانه ام دگر، برو ای آشنا برو
امید صلح نیست دگر نیست نیست نیست
منشین، برو ای بی وفا برو
هر يار اهل نيرنگ، هر دوست اهل حيله
با پشت خورده خنجر، موندم تو اين قبيله
راتو برو مسافر، برگشتنت عذابه
من تشنه لب تکيدم، آب اين طرف گِلابه
از دورها چه زيباست، امواج آبی عشق
اما دريغ و افسوس، چون می رسی سرابه
هر يار اهل نيرنگ، هر دوست اهل حيله
با پشت خورده خنجر، موندم تو اين قبيله
نشنيده ام من از تو، يک حرف از صداقت
افسانه های دل را، بردم به سوی ظلمت
زهر است در دل جام، ريزی چو باده در كام
گويند نوش و در دل، صدها هزار دشنام
راتو برو مسافر، برگشتنت عذابه
من تشنه لب تکيدم، آب اين طرف گل آبه
از دورها چه زيباست، امواج آبی عشق
اما دريغ و افسوس، چون می رسی سرابه
هر يار اهل نيرنگ، هر دوست اهل حيله
با پشت خورده خنجر، موندم تو اين قبيله
جاده دروغ نمي گه، فريادی از رهاييست
براي پا خسته، پيغام آشناييست
کنار خطّ جاده، هر سايبون يه طاقه
يه سرپناه امنه، تصويری از اطاقه
دل و دین و عقل و هوشم همه را به آب دادی
ز کدام باده ساقی به من خراب دادی
دل عالمی ز جا شد چو نقاب برگشودی
دو جهان به هم بر آمد چو به زلف تاب دادی
همه کس نصیب دارد ز نشاط و شادی
امّا، به من غریب مسکین غم بی حساب دادی
روم به جای دگر، دل دهم به یار دگر
هوای یار دگر دارم و دیار دگر
به دیگری دهم این دل که خار کردة توست
چراکه عاشق نو دارد اعتبار دگر
خبر دهید به صیّاد ما که ما رفتیم
به فکر صید دگر باشد و شکار دگر
جانا به غریبستان تا چند ز چه می مانی
باز آی از آن غربت تا چند پریشانی
صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم
یا نامه نمی خوانی، یا راه نمی دانی
باز آ که در آن محبس قدر تو نداند کس
با سنگدلان منشین تو گوهر این خانه
اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابم
اگر جایی شود پیدا تو را تنها نمی یابم
اگر جایی کنم پیدا و تنها تو را یابم
ز شادی دست و پا گم می کنم، خود را نمی یابم
از شعلة عشق هرکه افروخته نیست
با او سر سوزنی دلم دوخته نیست
گر سوخته دل نِای ز ما دور
که ما آتش به دلی زنیم که او سوخته نیست
راتو برو مسافر، برگشتنت عذابه
من تشنه لب تکيدم، آب اين طرف گِلابه
از دورها چه زيباست، امواج آبی عشق
اما دريغ و افسوس، چون می رسی سرابه
هر يار اهل نيرنگ، هر دوست اهل حيله
با پشت خورده خنجر، موندم تو اين قبيله
نشنيده ام من از تو، يک حرف از صداقت
افسانه های دل را، بردم به سوی ظلمت
زهر است در دل جام، ريزی چو باده در كام
گويند نوش و در دل، صدها هزار دشنام
راتو برو مسافر، برگشتنت عذابه
من تشنه لب تکيدم، آب اين طرف گل آبه
از دورها چه زيباست، امواج آبی عشق
اما دريغ و افسوس، چون می رسی سرابه
هر يار اهل نيرنگ، هر دوست اهل حيله
با پشت خورده خنجر، موندم تو اين قبيله
جاده دروغ نمي گه، فريادی از رهاييست
براي پا خسته، پيغام آشناييست
کنار خطّ جاده، هر سايبون يه طاقه
يه سرپناه امنه، تصويری از اطاقه